پیام آسمانی غدیر
عید غدیر بر مسلمانان جهان مبارک باد
چهره درخشان على عليهالسلام در تاريخ اسلام چنان پرفروغ است كه كمتر كسى را مىتوان يافت كه از نقش على عليهالسلام در صدر اسلام و قرب او در نزد پيامبراسلام صلىاللهعليهوآله اطلاعى نداشته باشد. همه مورخين و محدثين اذعان دارند كه على عليهالسلام در اوان نوجوانى در دامان پيامبر صلىاللهعليهوآله پرورش يافت و على عليهالسلام عطيهاى بود از خاندان ابوطالب عليهالسلام در عصر فقر و مكنت، براى پيامبر؛ تا اين كه خداوند زمينه رشد و نمو على عليهالسلام را در خانه پيامبر بدين طريق فراهم نمود و از سن ده سالگى به طور مستقيم تحت تربيت كاملترين انسان عصر قرار گرفت.پيامبر صلىاللهعليهوآله بعد از بعثت، از آغاز رسالت خود تا زمان ارتحالش در هرجا و در هر زمان كه شرايط اقتضا مىنمود، از فرصت بهره مىجست و مقام و منزلت على عليهالسلام را به اصحاب يادآور مىشد و جانشينى او را به عام وخاص گوشزد مىنمود كه احاديث الدار، منزلت، ثقلين، علم و... نمونههايى از موارد فوق است.(1) و آخرين اقدام پيامبر صلىاللهعليهوآله در اين مورد در غدير خم مىباشد كه بيش از سيصدنفر از بزرگان اهل سنت به طرق مختلف حديث غدير خم را از يكصد صحابه پيامبر نقل نمودهاند.(2)پيامبر صلىاللهعليهوآله در احاديث فوق ـ از جمله در واقعه غديرخم ـ على عليهالسلام را در ولايت خود شريك كرده بود، او پس از دعوت مسلمانان به گردهم آمدن، از آنها پرسيده بود كه: «الست اولى بكم من انفسكم»؛ آيا من از شما برشما مسلطتر نيستم؟ وقتى كه پاسخ «بلى» را شنيد، سپس اعلام داشت كه: «من كنت مولاه فهذا على مولاه»؛ هركس كه من مولاى اويم، اين على مولاى اوست. براى «مولا» حدود ده معناى مختلف وجود دارد كه يكى از آنها به معنى «اولى به تصرف» است و بقيه چيزهايى هستند در حدود «مُحِبّ»، «ناصر» و «دوست». باتوجه به سؤال پيامبر صلىاللهعليهوآله در غديرخم «الست اولى بكم من انفسكم»؛ استفاده ازكلمه «مولا» ناظر برمعناى «اولى به تصرف» است. متأسفانه در طول تاريخ، دستگاه حكومتى بنى اميه، بنى عباس و غيره سعى كردند كلام پيامبر صلىاللهعليهوآله را ناظر بر معناى ديگر از جمله محب و دوست نمايند.پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از واقعه غديرخم براى تثبيت جانشينى على عليهالسلام تمهيدى انديشيد، آن اين كه سپاهى به فرماندهى جوانى نورس ـ اسامة بن زيدـ را مأمور حركت به سوى شام نمود و اصحاب را تحريص به شركت در آن سپاه نمود و متخلفين را لعن فرمود تا شايد بتواند موانعى را كه برسر راه جانشينى على عليهالسلام پس از رحلتش وجود داشت، برطرف سازد و اما با تمام اصرار پيامبر صلىاللهعليهوآله سپاه اسامه تا حضرتش حيات داشت، حركت نكرد و حتى كوشش پيامبر صلىاللهعليهوآله براى مكتوب داشتن آخرين وصيت نامهاش ناكام ماند و بلافاصله بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله صفحه تاريخ به گونهاى باور نكردنى ورق خورد كه خود امام عليهالسلام چنان مسئله جانشينى رابراى خود محرز مىدانست و تصور نمىكرد كه كسى در آن طمع داشته باشد و همه اذعان داشتند كسى كه لايق جانشينى است، على عليهالسلام مىباشد. وقتى عباس عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله برعلى عليهالسلام به ـ هنگامى كه مشغول تجهيز پيامبر بود.ـ گفت: دست بده تا با تو بيعت كنم و اگر چنين كنى، در خلافت باتو رقابت نخواهد كرد و در آن طمع نخواهد نمود. ولى على عليهالسلام به خلافت خود آن قدر مطمئن بود كه به عباس پاسخ داد: «اى عمو! مگر كسى هست كه در اين امر طمع داشته باشد؟»(3)با تمام اين وجود، امت اسلام پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله دچار فاجعهاى عظيم گرديد و عدهاى با توجه به قرابتهايى كه با پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتند؛ خواستار ارائه نقشى در عهد پيامبر بودند كه حد اقل در جامعه مطرح شوند و چون آنها خود را محروم از همه چيز ديدند، حب جاه و مقام در خانه دل آنها به نحوى مأوى كرده بود كه دنبال فرصتى بودند كه اين فرصت بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله برايشان فراهم شد و جامعه اسلامى را تجزيه نمودند و چنان ضربهاى به وحدت اسلامى زدند كه در طى قرون متمادى مسلمانان نتيجه اين اقدام را ديدند و مىبينند.در اين مقاله به دو سؤال اساسى پاسخ داده مىشود:ـ اول اين كه علل غصب خلافت چه بود؟ـ دوم اين كه چرا على عليهالسلام سكوت اختيار نمود و براى گرفتن حق خود دست به شمشير نبرد؟ اسرار سكوت على عليهالسلام در چيست؟ و چرا اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله دست به چنين اقدامى زدند و برخلاف دستور پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل نمودند؟الف ـ علل غصب خلافت
1 ـ احياى فرهنگ قبيلهاى
پى بردن و شناختن به علل غصب خلافت نياز به شناخت جامعه اسلامى همزمان با رحلت پيامبراسلام صلىاللهعليهوآله دارد. همه مىدانيم درجه ايمان صحابه از انصار و مهاجرين متفاوت بود و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله براى جايگزين كردن فرهنگ اسلامى به جاى فرهنگ قبيلهاى و جاهليت نهايت كوشش خود را نمود. اما اختلافات قبيلهاى ريشه كن نگرديد. حتى در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله چندين بار بين انصار و مهاجرين و حتى دو قبايل انصار اختلافاتى بروز كرد كه اگر درايت و مديريت پيامبر صلىاللهعليهوآله نبود، آتش جاهليت دوباره شعلهورتر مىشد.بسيارى از سران قريش و قبايل اطراف در اواخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله به اسلام ايمان آوردند كه اسلام آنها بيشتر از روى اكراه بود و آنها روح اسلام را درك ننموده و خداوند در سوره حجرات، آيه 14 به اين امر اشاره دارد كه به اعراب بگو: ايمانتان به قلب وارد نشده، به حقيقت هنوز ايمان نياوردهايد ليكن بگوئيد ما اسلام آورديم: «قالتِ الاعراب امنّا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا أسلمنا و لمّا يدخل الايمان فىقلوبكم»زندگى قبيلهاى و ويژگىهاى جامعه قبيلگى موجب شد كه مردم بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله به طور جانانه از حق على صلىاللهعليهوآله دفاع نكنند. آنها طبق زندگى قبيلهاى وقتى رئيس قبيله بيعت كرد، تمام افراد قبيله بايد بيعت نمايند. در اواخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله بيشتر سران قبيله به اسلام ايمان آوردند و بعد تمام افراد قبيله پشت سر رئيس قبيله بودند.
2 ـ احياى فرهنگ اشرافى
به دنبال احياء فرهنگ قبيلهاى، فرهنگ اشرافى نيز رشد كرد، اشراف در فرهنگ قبيلهاى جايگاه ويژه اقتصادى و سياسى دارند. در داخل مكه اشرافيت زر و زور را در اختيار داشتند تا اين كه در جنگ بدر، به سختى زخمدار شدند و بيش از هفتاد نفر از سران قبايل كشته شدند كه اشرافيت مكه بعدها در صدد انتقام و التيام اين زخم بودند كه حوادث ناگوارى چون غصب خلافت، حوادث خونين جمل، صفين، نهروان و عاشورا را آفريدند و «هنوز جثه پيامبر روى زمين بود كه كشمكش آغاز شد. ابوسفيان نماينده اريستوكراسى منقرض مكه ـ كه در آغاز مىخواست خيلى زود از آب گل آلود ماهى بگيرد.ـ به خانه على عليهالسلام دويد تا شايد او را ابزار مقاصد خود كند، انصار بيم داشتند كه اشراف زادگان مكه خون پدران را فراموش نكرده باشند، سعدبن عباده را براى بيعت نشاندند و چون تعرض مهاجران آغاز شد، مىخواستند دست كم براى خودشان اميرى داشته باشند.»(4)
3 ـ كينه قريش از بنى هاشم
بنى اميه از قبل با بنىهاشم خوب نبود و نسبت به آنها دشمنى ديرينه داشتند و آخرالامر سعى نمودند بنىهاشم را از خلافت محروم كنند كه نمونههاى اين دشمنى را در دوران جاهليت و دوران رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله در تاريخ داريم و به تبع آن قريش با على عليهالسلام دشمنى خاصى داشتند و سه دليل مواضع قاطع امام بزرگان و رؤساى قبايل، كينهاى عظيم از او بر دل داشتند.
4 ـ دسته بندىهاى سياسى
در اواخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله گروهى مقاصد نهائى خود را با طرح نقشهاى ماهرانه برملا كرده و اجرا نمودند. چنان كه از قرائن و اقدامات ابوبكر، عمر و ابوعبيده جراح برمىآيد، آن سه نقشهاى براى غصب خلافت داشتند و با تشكيل حزب ثلاثه در نهايت مردم را تحريص به غصب خلافت نمودند. چنان كه از عملكرد آنها مشخص مىباشد هرسه براى انتخاب خليفه باهم متحد بوده و در روز سقيفه تعارفهايى باهم داشته و هرسه باهم به سوى سقيفه رفتند، در حالى كه بزرگان مشغول تجهيز و تكفين بدن پيامبر بودند و بعد از رفتن به سقيفه، عمر و ابوعبيده اصرار عجيبى در بيعت گرفتن مردم براى ابوبكر داشتند و ابوبكر نيز بعد از وفات خود عمر را جانشين خود كرد كه نشان دهنده نوعى هماهنگى قبلى بين آنها بود و هرسه از رفتن با سپاه اسامه تخلف نمودند و در مدينه ماندند با اين كه پيامبر صلىاللهعليهوآله متخلفين را لعن كرده بود.*
5 ـ دشمنى قريش با على عليهالسلام
قريش به علت قتلهايى كه امام از بزرگان آنها بويژه از بنى اميه كرده بود كينه و دشمنى عجيبى از او به دل داشتند و حتى بعد از 25 سال در نبردهاى مختلف (جمل، صفين، نهروان) اين كينه را دنبال كردند.
6 ـ حسادت
برخى از صحابه از قرب و منزلت على عليهالسلام نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله حسد مىبردند و حتى حسد برخى از زنان پيامبر ـ عايشه ـ در تاريخ مشهود مىباشد. اين حسد به نحوى در ميان اصحاب جلوهگر يافته بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را احساس مىكرد و به آنها گوشزد مىنمود تا از حسادت خود دست بكشند؛ به طورى كه على عليهالسلام در جنگ جمل وقتى سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را به ياد زبير مىاندازد، زبير دست از جنگ مىشويد.(5)
7 ـ حبّ رياست
علماى اخلاق اصول كفر را حرص، حسد و تكبر دانستند كه اين سه صفت نقش عمدهاى در دگرگونى تاريخ اسلام داشته است. برخى از صحابه با توجه به نفوذى كه در خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله داشتند و به وسيله بعضى از زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله اسرار خانه او را مىدانستند و با توجه به اين كه خواهان قدرتيابى بودند و حداقل مقامهاى دوم و سوم را خواهان بودند، وقتى به منصب دست نيافتند برآن شدند كه زمينه رياست خود را بلافاصله بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله فراهم نمايند. على عليهالسلام نيز به اين امر اشاره دارد:«قومى با حرص، ولع و بخل زيادى طالب خلافت شدند و آن را از ديگران باز داشتند و عدهاى نيز جنبه سخا و كرم پيش گرفتند.»(6)
8 ـ هراس از عدالت
اعراب با على عليهالسلام آشنا بودند و سختگيرىهاى او را در برابر عدالت و حق در دوران حيات پيامبر صلىاللهعليهوآله به چشم ديده بودند. آن ها ديده يا شنيده بودند على عليهالسلام در خندق ـ كه حساسترين نبرد پيامبر صلىاللهعليهوآله با كفار بود.ـ شمشيرش را به خاطر غضبى كه بر او مستولى شد بر فرق دشمن فرود نياورد، گذاشت خشمش فرونشيند و سپس كار دشمن را يكسره كرد، عرب از عدالت او در هراس بودند، على عليهالسلام اهل طفره و مداهنه و سهلانگارى نبود، او اهل حق و عدل بود.
9 ـ سستى و بىرمقى مردم
امام هنگام بيعت به اين مسأله اشاره مىكند و سپس به عمر گوشزد مىكند: اى عمر! نيك بدوش كه نيمى از اين شير خلافت براى تو خواهد بود. امروز اساس آن را به نفع او استوار كن تا او هم فردا آن را به تو بازگرداند.گاهى نيز رقابت بين دو قبيله اوس و خزرج موجب مىشد عدهاى از اين رقابت به وجود آمده سوء استفاده نموده و زمينه را براى حكومت خود فراهم نمايند. در جريان سقيفه اسيدبن خضير، سالار قبيله اوس به سبب حسد بر سعدبن عباده و رشك براين كه مبادا وى به حكومت برسد با ابوبكر بيعت كرد. چون او بيعت نمود همه افراد قبيله اوس بيعت كردند.
10 ـ جوانى على عليهالسلام
در نظام قبيلهاى رسم براين بود كه رياست از آن ريش سفيد و بزرگ قبيله است. متأسفانه به علت كوته بينى برخى از اصحاب، فرهنگ و انديشههاى جاهليت كاملاً از بين نرفته بود و بسيارى از صحابه در اواخر عمر پيامبر صلىاللهعليهوآله به اسلام ايمان آورده بودند و چنان كه ذكر نموديم، روح اسلام را درك ننموده بودند و على عليهالسلام گرفتار و مواجه با روح قبيلهاى ـ كه چند ساعت پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله دوباره از تاريك خانه جاهليت سربرآورد.ـ شد.ابن ابىالحديد از ابن عباس نقل كرد كه عمرگفت: من به طور مسلم على را مظلوم مىدانم و مهاجرين از على اعراض ننمودند مگر به جهت اين كه سنش را كم ديدند.(7)ابوعبيده به على عليهالسلام گفت: يابن عم! ما قرابت تو را و سبقت تو را و علم تو را و نصرت تو را انكار نمىكنيم، لكن خود مىدانى كه تو جوانى و ابوبكر پيراست، وى سنگينى اين امر را بهتر از تو مىتواند حمل كند.(8)نقل است، وقتى كه ابوبكر به خلافت رسيد، به پدرش ابوقحافه ـ كه در طائف بود.ـ نامه نوشت كه: مردم مرا به جهت كبر سن به خلافت برگزيدند و تو نيز به موافقت قوم بيا و با من بيعت كن كه من امروز خليفه رسول خدايم. او در جواب ابوبكر نوشت:مىگويى كه مردمان مرا به خلافت برداشتند به جهت سن من و من خليفه رسول خدايم؛ پس تو خليفه مردم مىباشى نه خليفه رسول و خدا و اگر تو را به جهت سن خليفه كردهاند، من از تو سزاوارترم و بايستى مرا خليفه كنند، تو خود مىدانى اين امر از غير تو است. اگر حق را به اهلش كه خانواده پيغمبرند، واگذارى، تو را بهتر باشد.(9)عمر نيز به ابن عباس اعتراف نموده كه: همانا على درميان شما بود و او از من و ابوبكر به اين امر اولى بود.(10)
11 ـ شوخ طبعى على عليهالسلام
از ايرادهايى كه برامام مىگرفتند، يكى اين بود كه مىگفتند: تو چهرهات خنده روست و مزاح مىكنى. مردى بايد خليفه شود كه عبوس باشد و مردم از او بترسند. و عمر شوخ طبعى را يكى از ايرادهاى امام مىدانست.(11)با غصب خلافت، رابطه الهى بين مردم و حكومت قطع گرديد و با غصب خلافت حق مردم نيز غصب شد. چون داشتن حاكم صالح، عادل و متصل به منبع غيب، حق مردم است ولى اين حق در سقيفه غصب گرديد و چنان ضربهاى بر پيكره اسلام پديد آمد كه تا روز قيامت نمىتوان آن را جبران نمود. خود عمر پس از مدتى درباره انتخاب ابىبكر گفت: «كانت بيعة ابىبكر فلتة وقى اللّه شرّها»؛ بيعت ابوبكر براى زمامدارى كار عجولانه و ناگهانى بود كه خداوند شر آن را كم كند و ببرد.(12)مظلوميت حضرت زهرا عليهاالسلام و شهادت او، رفتن ابوذرها به تبعيد، برگشتن رانده شدههاى پيامبر به مدينه، تسلط بنى اميه بر امور مسلمين، قتل و غارت برجان و مال مردم، رشد فرهنگ جاهليت و دورى مردم از سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله ، سوختن مكه و مدينه در آتش خصم، وقايع عاشورا و شهادت فرزندان پيامبر در دشت كربلا و تسلط بنىعباس برسرنوشت مردم، همه و همه از نتايج و عواقب غصب خلافت مىباشد.
ب ـ علل سكوت على عليهالسلام
پس از بررسى علل غصب خلافت، بايد به علل سكوت على عليهالسلام نيز اشاره كرد. چرا امام با اين كه خود را كاملاً برحق مىدانست، براى به دست آوردن حق خود دست به شمشير نبرد و حقش را نگرفت؟مهم ترين علل سكوت على عليهالسلام در برابر غصب حق خود عبارتند از:
1 ـ سفارش پيامبر صلىاللهعليهوآله
پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام توصيه فرموده بود: در صورتى كه حقت را غصب كردند، اگر تعداد يارانت از تعداد انگشتان دست و پايت فزون شد، براى گرفتن حقت دست به شمشير ببر و گرنه صبر پيشه نما. وقتى عدهاى بعد از سقيفه به نزد على عليهالسلام مىآيند و اعلام آمادگى مىكنند كه: حاضريم حقت را بگيريم. امام براى اين كه ايمان و پايدارى آنها را بيازمايد، فرمود: فردا همه با سرهاى تراشيده به اينجا حضور يابيد. كه جز چهار يا پنج نفر حاضر نشدند.
2 ـ حفظ وحدت جامعه اسلامى
على عليهالسلام را بايد بنيانگذار وحدت دانست چرا كه بيش از هركسى در اين راه فداكارى و سختى كشيده است. بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله فرهنگ قبيلهاى دوباره جان گرفت و على عليهالسلام براى حفظ وحدت مجبور به سكوت بود كه تحمل آن از دست بردن به شمشير بسيار سختتر و جانفرساتر بود.جامعه اسلامى در آن عصر با هجوم دشمن خارجى بويژه روم مواجه بود و وجود پيامبران دروغين مزيد برعلت بود و على عليهالسلام در سخنى مىفرمايد: من از همه حريصتر به وحدت مردم در جامعه مىباشم.
3 ـ پيدايش پيامبران دروغين
ارتدادى كه در سال دهم هجرى و آخرين سال حيات پيامبر بويژه در بين قبايل بزرگ عرب بنى حنيفه، اسد، كنده، غطفان و لخم روى نمود ـ كه اوج آن پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله نمودار گشت.ـ در موضعگيرى امام در برابر شرايط به وجود آمده تأثير به سزايى داشت و علاوه برمرتدين، پيامبران دروغين در نقاط مختلف عربستان ادعاى نبوت مىكردند و وحدت اسلامى را مورد تهديد قرار مىدادند كه امام در نامهاى به مالك اشتر يكى از علل سكوت خود را «پيدايش مرتدين» مىداند.
4 ـ ميدان يافتن منافقان
منافقين كه در صدد از هم پاشيده شدن جزيرةالعرب و وحدت مسلمين بودند و قيام امام به اهداف آنها كمك مىنمود، لذا امام تير منافقين را به سنگ زد و اهداف شوم آنها را خنثى نمود.
5 ـ كمى ياران و حاميان
امام عليهالسلام در خطبه شقشقيه، يكى از علل سكوت خود را كمى ياران و حاميان خويش مىداند كه يا بايد با دست تهى حق خود را بگيرد و يا با وضع تاريك روزگار بسازد. سپس مىفرمايد: در حالى كه در چشمم خار بود و گلويم را عقده گرفته و ميراثم به تاراج رفته بود، صبر را پيشه ساختم.(13)
6 ـ حفظ كيان اسلام
امام درخطبه پنجم نهج البلاغه كمى يار و حفظ كيان اسلام و جلوگيرى از اختلافات را متذكر مىشود و علت سكوت خود را ترس از مرگ نمىداند بلكه قيام خود را بىحاصل و زيانبار براى جامعه اسلامى مىداند.
7 ـ احياى فرهنگ قبيلهاى
چنانچه در بحث علل غصب خلافت گفته شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدت 23 سال فرهنگ جاهليت را از جامعه زدود ولى بسيارى از سران مكه بعد از 23 سال جنگ به اسلام ايمان آوردند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله لقب «طلقاء» را به آنها داد. آنها به علت عدم درك روح اسلام، فرهنگ جاهليت را در بين خود بعد از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله احياء كردند و چون رئيس قبيله از على عليهالسلام پيروى ننمود، مردم نيز به تبع آنها از امام حمايت ننمودند. آنها توجيه كردند كه بايد جانشين از قريش باشد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله قريشى است. على عليهالسلام به آنها فرمود: چه كسى از من به پيامبر نزديكتر است؟
8 ـ حركت خشونتآميز
برخى از صحابه از جمله عمر چنان دست به خشونت زدند كه كمتر كسى ياراى مخالفت با آن را داشت. مثلاً عمر تازيانه به دست مىگرفت و مىگفت: هركه بگويد پيامبر از دنيا رفته، او را شلاق مىزنم.يا عدهاى از رجالهها در كوچهها راه مىافتادند و مردم را به بيعت با ابوبكر فرا مىخواندند. مردم هم تابع احساسات جمع بودند، از روى ترس و بىاطلاعى با خليفه بيعت كردند. امام در مورد خشونت عمر مىگويد: آنگاه خلافت در حوزه خشن قرار گرفت، با مردى شد كه شخص درشت بود و حضورش محنتزا، بسيار اشتباه مىكرد و عذر آن را مىخواست.(14)
9 ـ سرعت بيعت
سرعت بيعت و شدت عمل اصحاب سقيفه به حدى بود كه هرگونه عكس العمل را از امام گرفت. امام كه در حال تغسيل و تكفين بدن پيامبر صلىاللهعليهوآله بود، واگذاشتن جنازه پيامبر صلىاللهعليهوآله را بدون غسل و كفن بىاحترامى و خيانت بزرگى به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىدانست. اصحاب سقيفه از اين دل مشغولى على عليهالسلام بهره جسته و به حدى درگرفتن بيعت سرعت عمل به خرج دادند كه آب غسل پيامبر صلىاللهعليهوآله خشك نشده بود. على عليهالسلام به خلافت خود آن قدر مطمئن بود كه وقتى عباس عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله ـهنگامى كه على عليهالسلام مشغول تجهيز پيامبر صلىاللهعليهوآله بود.ـ براو وارد شد و گفت: دست بده تا با تو بيعت كنم، اگر چنين كنى، احدى در خلافت با تو رقابت نخواهد كرد. على عليهالسلام به عباس پاسخ داد: اى عمو! مگر كسى هست در اين امر طمع داشته باشد؟
10 ـ نگه داشتن حرمت دين
على عليهالسلام خلافت را حق خود مىدانست، اما حرمت دين را برتر از آن مىديد. و اگر دين ضربه مىديد، آن را نمىشد جبران كرد. على عليهالسلام گرچه حق خود را حق دين مىدانست ولى وحدت دينى را لازمتر از حق خود مىشمرد.
فضائل امام على در قرآن در زيارت غدير از آيه ولايتياد شده است كه مىفرمايد: (انما وليكمالله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاه ويوتون الزكاه و هم راكعون و من يتولالله و رسوله و الذين آمنوافان حزبالله هم الغالبون.) سرپرست و ولى شما تنها خدا است و پيامبر او و آنها كه ايمانآوردهاند، همانها كه نماز برپا مىدارند، و در حال ركوع زكاتمىدهند; و كسانى كه ولايتخدا و پيامبرش و افراد با ايمان رابپذيرند، پيروزند، زيرا حزب و جمعيتخدا پيروز است. مفسران اهل سنت و شيعه در شان نزول اين آيه به نقل از ابوذرچنين مىنويسند: ابوذر گفت: من به دو چشم خويش ديدم و به دو گوشخود شنيدم و چنانچه خلاف آن را نقل كنم، نابينا وناشنوا گردم. كه پيامبر(ص)فرمود: على قائد البرره و قاتل الكفره و منصور من نصره و مخذول منخذله; على پيشواى نيكان و قاتل كافران است. هر كس او را يارىكند، از ناحيه خداوند يارى مىشود و هر كس او را تنها بگذارد،خدا او را خوار مىسازد. بدانيد من روزى نماز ظهر را با پيامبر(ص)خواندم. فقيرى كمكخواست; اما كسى چيزى به او نداد. در اين حال سائل دستهاى خويشرا به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا! تو شاهد باش كه من در مسجدپيامبر(ص)كمك خواستم اما كسى به من كمك نكرد. على(ع) كه در حال ركوع بود و انگشتر در دست راستخويشداشت. به سائل اشاره كرد. سائل به سوى حضرت رفت و خاتم ازانگشتر حضرت بر گرفت. رسول گرامى اسلام كه اين منظره رامشاهده كرده بود.- پس از نماز خويش دستبه دعا برداشت و فرمود: خدايا، موسى از تو خواستار شرح صدر وآسانى كار و باز شدن گرهزبان خويش براى فهماندن كلامش شد و از تو واستبرادرش هارون راوزير و پشتيبان و شريك دركارش قرار دهى و تو در پاسخ اوفرمودى:(سنسد عضدك باخيك و نجعل لكما سلطانا فلا يصلون اليكمابآياتنا)بزودى بازوان تو را به وسيله برادرت محكم و نيرومندمىكنيم و براى شما سلطه و برترى قرار مىدهيم و به بركت آيات مابر شما دست نمىيابند. خدايا، من محمد پيامبر و برگزيده تو هستم. خدايا، به من سعهصدر و آسانى در كار عطا كن و على را كه از اهل من است. وزيرو پشتيبان من قرار بده. پس سوگند به خدا هنوز كلام پيامبر(ص)تمام نشده بود كه جبرئيلنازل شد و گفت: اى محمد! بخوان: انما وليكمالله و رسوله... اين شان نزول را علاوه بر محدثان و مفسران شيعه بسيارى ازاهل سنت نيز نقل كردهاند. نام گروهى از روايان اهل سنت اينشان نزول چنين است: الف)طبرى(تفسيرطبرى، ج6، ص165 ب)واحدى(اسباب النزول، ص148 ج)فخررازى(تفسير فخررازى، ج3، ص431 د)ابن صباغ مالكى(الفصول المهمه، ص123 ه)ابواسحاق ثعلبى(تفسير ثعلبى، ج2، ص52 و)گنجى شافعى(الكفايه، ص106 ز)خوارزمى(مناقب، ص178 ح)ابن حجر(الصواعق، ص25 استحكام اين روايت نزد اهل سنتبه گونهاى است كه فاضلتفتازانى در كتاب شرح المقاصد(ج2، ص288)و مولى على قوشچى درشرح تجريد مىگويند: انها نزلتباتفاق المفسرين فى على ابن ابىطالب(ع)حين اعطى السائل خاتمه و هو راكع فى صلاته. به اتفاق مفسران اين آيه در حق على ابن ابى طالب(ع)نازلگرديد، زمانى كه انگشترى را در حال ركوع به سائل بخشيد. مرحوم علامه امينى شصت و شش سند براى اين حديث ذكر مىكند كهجويندگان مىتوانند به آن مراجعه كنندحسان در اين باره سرودهاى دارد كه در مدارك اهل سنت نيز نقلشده است: ايذهب مدحى و المحبين ضايعا و ما المدح فى ذات الاله بضائع فانت الذى اعطيت اذ انت راكع فدتك نفوس القوم يا خير راكع بخاتمك الميمون يا خير سيد و يا خير شار ثم يا خير بايع فانزل فيكالله خير ولايه و بينها فى محكمات الشرايع آيا مدح من و ديگر دوستداران و عاشقان ضايع مىگردد؟! چنيننيست، مدحى كه در راه خدا باشد از بين نخواهد رفت. تو بودى اىاباالحسن كه در حال ركوع با انگشترى مبارك خود انفاق كردى. جانهاى مردم فداى تو باد اى بهترين ركوع كننده و اى بهترين آقاو خيرخواه و اى بهترين فروشنده «مال خود به خدا» . سپس خداى درباره تو آيه ولايت «انما وليكمالله» را كهبهترين ولايت است. نازل فرمود و آن را در كتاب آسمانى و آياتروشن خويش بيان كرد. امام هادى(ع)در نامهاى كه به اهل اهواز ارسال داشتبر آنچهدر اين زيارت درباره آيه ولايت آمده تاكيد ورزيده، مىفرمايد: صحيحترين خبرى كه قرآن به صحت آن نيز گواهى داده استحديثى استكه به اتفاق نقل شده است كه پيامبر گرامى اسلام فرمود: من دوجانشين و در تعبير ديگر دو چيز گرانبها براى شما باقىمىگذارم: كتاب خدا و عترت. اگر به اين دو چنگ زنيد، هرگز گمراه نخواهيد شد و اين دو ازيكديگر جدا نمىشوند تا در حوض بر من وارد شوند. ما شواهد اين حديث را آشكارا در آيه(انما وليكمالله ورسوله...)مىبينيم. «ثم اتفقت روايات العلماء فى ذلكلاميرالمومنين(ع)انه تصدق بخاتمه و هو راكع» سپس رواياتدانشمندان به اتفاق بيانگر آن است كه اين آيه شريف درباره اميرمومنان(ع)نازل شد آن هم زمانى كه حضرت در حال ركوع انگشترش راصدقه داد. سپس رسول گرامى آن را به روشنى بيان كرد و فرمود: هركس من مولاى اويم على مولاى اوست. خدايا، هر كس على را ولى باشدتو نيز او را ولى باش و هر كس با او دشمن باشد تو نيز او رادشمن باش; و در حديث ديگر مىفرمايد: على قرضهاى مرا پرداختمىكند و او بعد از من خليفه شما است. از اينها متوجه مىشويم كه قرآن بر درستى اين اخبار گواهىداده، امتبايد پذيراى آن باشد. آيه ولايت و اثبات امامت علوى قراين زير نشان مىدهد مراد از «ولى» سرپرست و اولويت درتصرف است. 1- شان نزول آيه پس از اينكه پيامبر گرامى اسلام از خداوند خواستبراى اووزيرى از اهل خويش همانند هارون وصى حضرت موسى قرار دهد، اينآيه براى برآوردن اين خواسته نازل شد و طبيعى است. آيه وقتى باخواست پيامبر(ص)مطابق است كه ولايتبه معناى سرپرستى و وصايتباشد; زيرا در اين صورت على(ع)وزير رسول خدا خواهد بود وخواسته آن حضرت اجابتشده است. اگر ولايتبه معناى «دوستدار» باشد، با خواست پيامبر همآهنگ نيست. 2- مفرد بودن «ولى» و عدم تكرار آن آيه همان ولايتخدا و پيامبر(ص)را براى صدقه دهنده در حالركوع نيز اثبات مىكند; زيرا ولى به صورت مفرد آمده و تكرارىصورت نگرفته است. با توجه به كلمه انما كه در كلام عرب بيانگرانحصار است. آيه شريف مىفهماند كه اين ولايت در خدا و پيغمبر وشخصى كه در حال ركوع صدقه داده، منحصر است; و در اين صورت جزمعناى سرپرستى و اوليت در تصرف معنايى نخواهد داشت; زيرا اگرولى در آيه به معناى دوستباشد، نادرستى آن روشن است و دوستمردم به اين سه منحصر نيست. كيفيت انطباق آيه بر امام على(ع) گروهى مىگويند: چگونه جمله «الذين آمنوا» در آيه ولايتبرامام على(ع)منطبق مىشود درحالى كه جمع است و نمىتواند براى فردخاص استعمال شود. در پاسخ به اين اشكال گفتهاند: «الذين امنوا» جمع است; امابراى تعظيم و بيان قدر و جلالت اميرمومنان على(ع)جمع به كاررفته است. افزون بر اين، در بسيارى از آيات براى فرد خاص جمع به كاررفته. دو نمونه از اين آيات عبارت است از: الف)مفسران در ذيل آيه «وآخرون اعترفوا بذنبهم خلطوا عملاصالحا و آخر سيئا عسى ان يتوب عليهم» ; و گروهى ديگر بهگناهان خود اعتراف كردند و كار خوب و بد را به هم آميختند،اميد مىرود كه خداوند توبه آنها را بپذيرد.گفتهاند آيه مزبوربا آنكه جمع است. فقط درباره ابولبابه انصارى نازل شده است. ب)در آيه(الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهمفزادهم ايمانا); آنها كه مردم به آنان گفتند مردم براى «حملهبه» شما اجتماع كردهاند، از آنها بترسيد. پس بر ايمانشانافزود. نوشتهاند: گوينده اين سخن نعيم ابن مسعود اشجعى بود، اما آيهبه صورت جمع نازل شده است. مرحوم علامه امينى بيست آيه ذكر مىكند كه در آنها لفظ جمع برموردى خاص دلالت دارد. رابطه پرداخت زكات وتوجه تام امام على(ع)در نمازگروهى نيز گفتهاند:يكى از مقامات على(ع)اين است كه وقت نمازچنان به ذات باريتعالى توجه داشت كه هيچ چيز نمىتوانست او رابه خود مشغول سازد و حتى تير از پاى مباركش بيرون آوردند. دراين صورت چگونه ممكن استبه خواستسائل توجه كند و در حال ركوعانگشتر به او دهد؟! بعضى پاسخ دادهاند: شنيدن صداى سائل و به كمك او پرداختنتوجه به خويشتن نيستبلكه عين توجه به خدا است; على(ع)درحالنماز از خود بيگانه بود نه از خدا; به عبارت ديگر، آنچه با روحعبادت سازگار نيست، توجه به مسائل مربوط به زندگى مادى و شخصىاست و توجه به آنچه در مسير رضاى خدا است كاملا با روح عبادتسازگار است. معناى غرق شدن در توجه به خدا اين نيست كه انسانبى اختيار احساس خود را از دستبدهد، بلكه با اراده خويش توجهخدا را از آنچه در راه خدا و براى خدا نيستبر مىگيرد. پاسخ ديگر اين است كه حالات حضرت به حسب نافله و نماز واجبفرق مىكرد. در نماز واجب استغراق و حضور و خشوع چنان بود كه ازهمه چيز جز عظمت الهى غافل مىشد: اما در نماز نافله پروازروحىاش اين اوج و معراج را در همه حالات آن نداشته است; و ممكناستحضرت در حال نماز نافله صدقه به سائل بخشيده است. شان نزول و كيفيت نقل آن نيز بر درستى اين مساله گواهىمىدهد; زيرا نمازهاى واجب به امامت رسول گرامى اسلام خواندهمىشد و اين مجال براى سائل پديد نمىآمد كه تقاضايش را در حالنماز مطرح كند. سومين پاسخ كه مطلب را بيشتر روشن مىكند در مطالعه و مشاهدهحالات اولياى الهى نهفته است. آنان در سير و سلوك روحى و ميقاتالهى خويش گاه چنان بى تاب و محو جمال ربوبى مىشدند كه از همهآنچه در اطرافشان مىگذشت غافل بودند. بى خود از شعشه پرتو ذاتم كردند باده از جام تجلى صفاتم دادند برقى از منزل ليلى بدرخشيد سحر وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد در حالات حضرت يعقوب پيامبر آمده است: از او پرسيدند: چگونهاز پيراهن يوسف جايگاهش را تشخيص دادى اما در چاه كنعان او رانديدى؟! يكى پرسيد زان گم گشته فرزند كهاى روشن ضمير پير خردمند ز مصرش بوى پيراهن شنيدى ولى در چاه كنعانش نديدى در جواب گفت: جذبهها و حالات مختلف است و بر اين اساس، تجلياتو درخششها نيز متفاوت. بگفت احوال ما برق جهان است گهى پيدا گهى در زير خاك است. از پيامبر گرامى اسلام نقل شده است كه فرمود: «لى معالله وقتلا يسعها ملك مقرب و لا نبى مرسل.» مرا حالاتى است كه هيچ فرشته مقرب الهى و پيامبر مرسلى به آننرسد. براين اساس، مىتوان گفت: آن زمان كه تير از پاى مباركعلى(ع)بيرون آورده مىشد و حضرت هيچ التفاتى به آن نداشت، بهاوج اين پرواز و قله متعالى فناى فىالله مربوط است. اما زمانىكه به سائل توجه مىكند، در حالى است كه اين پرواز و معراج روحىدر آن اوج نيست. البته دست ما خاكيان از سفر روحانى و درك شيوه و توجه تامحضرت به بارى تعالى كوتاه است و آن بزرگواران چنان است كه خودفرمود: «لا يرقى الى الطير» هيچ تيز پروازى بر ستيغ و بلنداىدانش و معنويت من دست نمىيابد.


del.icio.us
Digg
Technorati
نظرات (0 نوشته شد):
نظر خود را بنويسيد