صفحه اصلي | داستان

داستان

نقاب

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !یک روز رئیس
ادامه

زنی از دور آمد

دست هاش را ستون كرده بود روی میز و سرش را توی جام دست هاش نشانده بود و به كاغذی كه دیگر سفید نبود و پر بود از نوشته هایی كه بیشترش خط خورده بود، نگاه می كرد. مگس نسبتا" بزرگی نشست روی كاغذ و روی جملات درهم و برهم حركت كرد. دست هاش را بسیار آرام از زیر چانه اش جدا كرد و ...
ادامه
مجله الکترونیک
Email: